مهر ماه1385 در یک دوره بیست روزه جهت سرشماری نفوس و مسکن در شهر
شاهرود شرکت کردیم که سه تن از دوستان نیز ما را همراهی می کردند.
در اون سال بنده در آزمون پایان دوره نمره ی بهتری گرفتم و به عنوان کارشناس
گروه دو تن دیگر از دوستان را مدیریت می کردم.
یکی از ماموران بسیار قانونی عمل می کرد و یکی دیگر هر چی بهتر صبحانه و ناهار
بهش می دادند آمار را بیشتر و غیر قانونی می نوشت.به طوری که مجبور بودم
برخی شب ها تماسی با خانوارهای ثبت شده در فرم های سرشماری داشته باشم
که پس از تحقیقات مشخص شد چنین خانواری در اون روستا اصلا در حیات نیستند.
در همین اثنا گفتم می خواهم برای شورای اسلامی کاندید شوم و نیتم هم کار برای
زادگاهم بود اما اون دو نفر هم تصمیم گرفتند کاندید شوند و شدند و با افکار بسیار
باطل که بلکه در این اثنا چیزی گیرشون بیاید که یکی از آن ها تا حدودی توانست
یه چیزهایی را از آن خود بکند و یا مالی به جیب بزند......
برچسب: خاطره ای از شهید همت,خاطره ای از شهید عباس بابایی,خاطره ای از شهید,خاطره ای از یک شهید,خاطره ای از شهید بهشتی,خاطره ای از شهید چمران,خاطره ای از شهدا,خاطره ای از شهدای مدافع حرم,خاطره ای از شهید رجایی,خاطره ای از شهید مطهری,
نویسنده: پرنیا موسوی